تبليغاتX
هرچی دلم میخواد مینویسم
هرچی دلم میخواد مینویسم
 
       

من برگشتم

سلام

میخوام دوباره بنویسم

همین !

چهلمی

 

از همه دوستای خوبم ممنون اما واقعا حس و حالی واسه نوشتن ندارم

سی ونهمی

از اینکه تواین مدت نسبتا طولانی بهم سر زدین و یادم کردین ممنون

راستش اتفاقاتی افتاده که خودمم هنوز نمیدونم چی کار باید بکنم نمیدونم بهتون گفته بودم یا نه اما شهرام رو پیش دکتر میبردیم البته با هزار جور نازکشی از طرف من !!!

اگه بدونید تو این دو هفته چه بر من گذشت

یکشنبه هفته یگذشته منشی دکتر زنگ زد به گوشی من که ساعت 4 برم مطب ! منم با بابام رفتم

دکتر گفت : شهرام از نظر جسمی سالمه اما مهم روحشه که مشکل داره و خیلی آروم آروم واسم توضیح داد که اون یه جورایی بیشتر از وسواس مریضه و این رو تو این مدت با آزمایش هایی که روش انجام داده فهمیده .

 

ببخشید الان دیگه نمیتونم چیزی بنویسم

 

 

دکتر بهم گفت که شهرام گاهی فکر میکنه که یه کار رو کرده یا نه و برای انجامش وسواس داره اما این مسئله فقط به چارتا چیز جزئی منتهی نمیشه بلکه خیلی گستردست و حتی امکان داره به خاطرش دست به کارای نادرستی بزنه .

                               دلم میخواد زار بزنم

دکتر گفت : شما باید کمی تو مسئله ی ازدواج تاخیر بندازید البته این به صرف خودتونه ؛ من که با بابام رفته بودم یواش یواش مچاله شدم تو صندلی انگاری بابام فهمید و گفت: شما نمیتونستید این مطلب رو زود تر بگید !!؟

دکتره هم گفت : من مطمئن نبودم .

بابام گفت : الان مطمئنید ؟

دکتر یکهو ازم پرسید شما خبر داشتید شهرام یک بار دست به خودکشی زده ؟

نمیدونم چم شد انگار یکی دست گذاشته بود رو گلوم و داشت خفم میکرد آروم گفتم : نه

دکتر گفت : تمام این حرفایی که زدم باید پیش خودمون باشه و شهرام بویی نبره چون تو مثل دخترمی دارم بهت میگم این پسر مشکلای زیادی داره که تو به خاطر تیز هوشیت فقط یکی شو که ظاهری بوده فهمیدی و فکرکردی که وسواسه که البته اینم خوبه

بعدم گفت : ببین دخترم بهتره فعلا دست نگه داری

نمیدونم چه خبره اما دکتر با بابام پچ پچ زاد کردن خدا کمک کنه

 

نمیدونم یعنی چی !!!! من و شهرام با هم نقشه کشیدیم .

ولی حالا من باید چی کار کنم ؟!!!

یه طرف خوانوادم که میگن : خره این پسره خل و چله ولش کن

یه طرف من و دلم وهزار آرزو

 

قراره هفته ی دیگه دکتر با شهرام صحبت کنه تا متقاعدش کنه فعلا واسه تشکیل زندگی آمادگی نداره

( چه فکرایی داشتم فکر میکردم شهرام همون اسب سوار خوشبختی منه ومنم عروس خندانی که همیشه میخنده اما چی بگم که هزار درد تو دلمه اما نمی تونم بگم )

یه دردم اینه که خوانواده ی احمقشن که نمیفهمن بچشون چشه و هنوز هیچ چی نشده تو گوشش خوندن زنت باید اینجوری باشه ، خوانوادهی زنت اونجوری !)

گاهی اوقات فکر میکنم وصلت دوتا خانواده از دو طبقه و محله ی متفاوت اشتباهه چون اینو دارم میبینم .

بابام دو ساعت پیش اومده بود پیشم و میگفت : خدا خیلی دوست داشت که ما عقد رسمی نکردیم و گرنه چه بدبختی ای میشد

 (از اینجور حرف زدناش خوشم نمی آد انگار که داره همه چی رو تموم شده میبینه   )

من چی ؟ 

سی و هشتمی

. ازش نمیگذرم .

 

به زور بهم گفت باید چادر سر کنی

خیلی وقت بود که ننوشته بودم یعنی فرصت نداشتم آخه هفته ی پیش عموی شهرام فوت کرد و منم یکم درگیر شدم ، البته عموش پیر بود و 80 سالی داشت تو ختمش هیچ کس جز بابای شهرام گریه نمیکرد حتی بچه هاش !!!

تو مراسم سومش من و شهرام با هم بحثمون شد آخه داشت حرف بی ربط میزد؛ میگفت : چون ما همه فامیلمون چادری ان تو هم می یایی باید چادر بپوشی آخه یعنی چی !!!! من که حجابم معمولیه تازه یه مدادم تو چشمم نکشیده بودم یعنی پاک پاک حتی موهام هم بیرون نبود. خیلی جالب بود دختر عموش همون که باباش مرحوم شده بود چادر سرش بود البته با یه خروار آرایش ابروهای تاتو کرده و خط لب قهوه ای و مداد چشمو ؛ کرم پودر و هزار تا کوفت زهر مار دیگه اونوقت شهرام فقط منو میدید . تازه دختر عمه هاش هم مانتویی بودن نمیدونم چه گیری به من داده بود .

مامانم گفت : شاید اعصابش ناراحته واسه همین اینجوری میگه تو باهاش بحث نکن و یه چادر داد بهم ولی من واقعا دلم شکست و تا عمر دارم حرکتش یادم نمیره .

 نیت کردم واسه خدا و وقتی رفتیم مسجد چادر سر کردم اما شام که تو خونه ی عموش بود مثل همیشه با مانتو رفتم چون به نظرم واقعا برازنده و ساده بودم خیلی ساده تر از بقیه ؛ حتی خواهراش که تند تند میرفتن تو دسشویی رژلب مسی میزدن و فکر میکردن هیچ کس نمیبینه !

 

 

 

05

Happy new year

 

دقیقا نیم ساعت دیگه سال 2008 میلادی شروع میشه امیدوارم هممون تو این سال خدا رو بهتر از سال های قبل تو زندگیمون حس کنیم و اینکه خوش باشیم . بچه ها من تو سالی که دقیقه های آخرشو میگذرونیم زندگی سختی داشتم از خدا میخوام تو این سال که داره میاد بهترین ها رو داشته باشیم .

راستی من تو ماهواره دیدم میگفتن : امسال سال موش است . به همه ی آقا موشا و خانوم موشا این سال رو تبریک میگم .

اینم از یه وب دیگه = (خاطرات) برداشتم :

عيسي پسر مريم گفت: دنيا يك پل است، از آن بگذريد، اما خانه‌اي بر آن نسازيد. كسي كه به روز آخرت معتقد است، اميد به ابديت دارد، اما اين دنيا، تنها يك ساعت است. آن را در ستايش و دعاي خداوند براي آسايش در روزي ناديده بگذرانيد.

 

 

 

 

 

سی و هفتمی

 

 

 

 

مهریه من ۱۱۰ سکه با یه حج

ساعت 6 بود که اومدن کل خانوادشون بودن اولین بار بود که همه رو با هم میدیدم من یه کت شلوار کرم پوشیدم آرایشم خیلی کم بود آخه شهرام بهم گفته بود که مامانش از آرایش تند خوشش نمیاد منم دلم نمیخواست سر هیچ و پوچ از چشم بیفتم خوب این چیزا تو خانوما یه جورایی واگیر داره منظورم رابطه مادر شوهر و عروس دیگه .

انگشتری که قرار بود واسم بیارن رو خودم انتخاب کردم و سه روز پیش با شهرام رفتیم و انتخاب کردم البته هیچ کسی خبر نداشت حتی خانواده شهرام ؛ همه فکر میکردن شهرام خودش اینو انتخاب کرده .

واقعیت اینه که منو شهرام فکر کردیم خوب این انگشتر قراره مال من باشه پس حداقل یه چیزی باشه که من دوست داشته باشمو از دست کردنش خوشحال بشم ( البته یه چیزی انتخاب کردم که هم سبک باشه و هم گرون نباشه که شهرام تو خریدش دچار مشکل بشه آخه اون خودش باید خرج کنه باباش که توان خرج کردن نداره .

باباش خیلی ناز بود ؛ هی نیگام میکرد و میگفت : من مطمئن بودم سلیقه پسرم خوبه .

جالب اینکه شهرام یواشکی بهم گفت خودش هندونه رو درست کرده ( بد نبود میدونین شهرام از اون جور پسراست که عاشق شیرنی پزی و تزیین و غیره ست ) آجیل رو هم که انگار مامانش گرفته بود و گذاشته بودن تو یه ظرف چوبی از این کاسه هایی که بیرون میفروشن ؛ شیرنی هم بود و همین دیگه )

خاله هام  شروع کردن به زدن رقصیدن ، اما خانواده شهرام جز 2 تا دختر خاله هاش هیچ کدوم بلند نشده اما شهرام به من نیگاه کرد که تو هم پاشو ( قبلا بهم گفته بود از رقصیدن خیلی خوشش میاد )

بعد هم که ما شام دادیم و اتفاق خاص دیگه ای جز حرفای بزرگترا نیوفتاد در مورد مهریه شهرام گفت :  هر چی باشه قبوله اما مامانش اینا اظهار نظری نکردن من هم قبلا به بابام گفته بودم که این چیزا واسم ملاک نیست واسه همین از یه وکیل پرسیدم میانگین الان چیه گفت : 130 تا 200 .

منم گفتم 110 به نیت امام علی تا بابام اینو تو جمع گفت دیگه یه نفر هم حرفی نزد بابام گفت : من بیشتر از این میخواستم تعیین کنم اما این نظر تنها دخترمه که واسم خیلی عزیزه .

شهرام هم گفت : با اجازه بزرگترا من میخوام یه حج هم روش بزارم که مهریه ی شیرین خانوم راست راسی شیرین بشه . بد همه زدن زیر خنده و بر عکس خیلی چیزها که از دوستام در مورد چونه زدن مهریه شنیده بودم تو این مراسم که خبری از چک و چونه نبود .

الان 2 ساعتی میشه که مهمونامون رفتن و شهرام فردا امتحان داره خدا کنه که بد نده خودش که میگفت : وقت نکرده لای کتابشو باز کنه

فعلا شب بخیر

 

سی و ششمی

امروز سه شنبه مورخ 27 آذر 1386

قرار شد جمعه شب بیام خونمون با یه انگشتر نشون

یوهوووووووووووووووووووووووو  خوب خوشحالم آخه دارم عروس خانومی میشم

کاش میتونستم همه ی دوستام رو دعوت کنم

( الان دارم هم مینویسم و هم آهنگ گوش میکنم :

                          سر قراررمون قلبم میزنه

واسه دیدن اون قلبم میزنه )

راستی امروز رفتیم دانشگاشون البته همه ی دوستاش منو میشناسن و اگه یادتون باشه اون دوستش که بهم پیشنهاد دوستی داد هم بود که من محلش ندادم اما اون اومد جلو و گفت : میدونی شهرام من بهت حسودیم میشه آخه تو این دور و زمونه یه همچین دختر باوفایی کم پیدا میشه ) البته من فهمیدم منظورش چی بود ولی شهرام نفهمید .

راستی بچه ها اسمم تو علمی کاربردی در اومده شهرام خیلی خوشحال شد امروز واسم دو تا دونه گل و یه شال صورتی خریده بود آخه من عاشق رنگ صورتی ام به بهونه شب یلدا و دانشگاه .

ولی امروز تو دانشگاشون بعضی ها خیلی بد باهام برخورد کردن مخصوصا یکی دوتا دختر

با اینکه شهرام رو خیلی دوست دارم اما تو  دلم گفتم همچین آش دهن سوزی نیست که اینا انقرد تابلو برخورد میکنن که من تو اولین برخورد دوزاریم افتاد تو دلشون چه خبره ، نمیدونم شاید چون من واسه صاحب شدن هیچ پسری زحمت نکشیدم اینجوری ام

ولی به نظرم آدم میتونه هر پسری رو  داشته باشه اگه واقعا بخواد البته این در مورد پسرا هم صدق میکنه یعنی اونا هم میتونن هر کسی رو داشته باشن به شرط اینکه مهربونو صادق باشن نه حسود و بدجنس .

مامانش واسه اولین بار بهم تلفن زد .

واسم جالب بود وقتی از دانشگاشون اومدیم بیرون مامانش به موبایلم زنگ زد که شهرام اشاره کرد بگو با من نیستی منم اصلا رو نکردم با شهرامم ولی خیلی تحویلم گرفت و به قولی زنگ زده بود حالم رو بپرسه ، وقتی هم رسیدم خونه مامانم گفت مامانش زنگ زده و قرار جمعه شب رو گذاشته البته من خبر داشتم ولی به روم نیاوردم

نمیدونم چرا مامانم با نارحتی میگفت نمیدونم شاید ته دلش میترسه یا به قول خودش مگه یه دونه دختر ناز نازی بیشتر داره ( ولی نمیدونید هم خوشحالم هم ناراحت انگار دارن تو دلم رخت میشورن )

پیشاپیش شب یلداتون مبارک

یادمون نره واسه همدیگه دعا کنیم

راستی من چند روزه دارم نماز میخونم

 

سی و پنجمی

سلام

اینو تند تند مینویسم چون دم در واستاده تا برم پائین آخه قراره با هم بریم بیرون

منظورم شهرامه واستون کاملشو مینویسم

فعلا بای

ممنون از راهنمایی هاتون

همتون رو میبوسم البته با
آقا ها فقط دست میدم چون شهرام خوشش نمیاد بچم غیرتیه دیگه !!!


سلام
من شیرین هستم
متولد 1364 و اینکه عاشق شنا و ایروبیکم
رمان خیلی دوست دارم و هری پاتر رو از همه بیشتر
با دوست پسرم هم نامزد کردم اسمش شهرام و تو این وبلاگ در مورد هرچی دلم بخواد مینویسم
همتون رو میبوسم
واسم دعا کنید

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386

پیوندها
نوشته های عاشقانه / پیمان بلا
کلبه دوستی / بهار
نرگس
قصر عروسکی
عشق دو روزه /میثم
گلبرگ / محمد
مروارید سفید /قاسم
ساحل دل /ساسان
ترجمه زخم
پژواک /جعفر
همسفر غم /سفید و سیاه
به عشقت خیانت نکن /آرمن
به آنان که عاشقند / سارا و نیما
قلب عاشق من /عرشیا
تاره سهیل /علی رضا
اگه میدونستی چقدر دوست دارم /نصیر الدین
دنیاس پر از عکس و حرف نگفته / وحید
فرشته کوچو لو /امیر
انتظار
هک و کرک
مارال
میخواهم بنویسم / محسن
مارال و عماد
من
عسل بانو /حمید رضا
مجيد شعباني
ورود غریبه ممنوع /محسن
دیوانه ای در حسرت / شهاب
آبادان میوزیک /علی
تفریح / رضا
آریا پسر جنجالی
محمود
آرزو
loyal/ مهدی
پسرک تنها /حامد
سیزدهم مرداد / شهرام
شیراز شهر عشق / قاسم
غربت من / ساراو سحر
حاج خانوم
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::

پیوندهای روزانه
عاشقانه / فاطمه

پوریا / ول!!
اطلاعات جنسی و پزشکی
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ

هرچی دلم میخواد مینویسم

<-BlogTitle->

<-PostContent->
ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در <-PostDate-> <-PostTime-> توسط <-PostAuthor-> |


X

سلام
من شیرین هستم
متولد 1364 و اینکه عاشق شنا و ایروبیکم
رمان خیلی دوست دارم و هری پاتر رو از همه بیشتر
با دوست پسرم هم نامزد کردم اسمش شهرام و تو این وبلاگ در مورد هرچی دلم بخواد مینویسم
همتون رو میبوسم
واسم دعا کنید


Home
Email
Bahar20

Archives

<-ArchiveTitle->



Categories


Authors



Links

<-LinkTitle->
بهترین کد های موزیک برای وبلاگ
بیش از هزار اس ام اس
داستان کوتاه
قالب های بهاربیست


LinkDump

<-LinkTitle->
آرشیو پیوندهای روزانه



فالنامه



Design by : Bahar20


<-BlogCustomHtml->